از خودم چه میماند؟
نویسنده: کوثر علیاکبرزاده
زمان مطالعه:3 دقیقه

از خودم چه میماند؟
کوثر علیاکبرزاده
از خودم چه میماند؟
نویسنده: کوثر علیاکبرزاده
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]3 دقیقه
چشمانش به روبهرو خیره بود. یکی از دستهایش را رو به بالا نگه داشته بود و دیگری کنارِ بدنش بیحرکت آویزان بود. نگاهش کردم و پرسیدم: «حالت چطوره؟» اما پاسخی نیامد. حتی سرش را هم به طرفم برنگرداند. از مردی که همراهش بود پرسیدم: «تکلمش دچار مشکل شده؟» مرد که دو طرفِ صندلیِ چرخدار را در دست گرفته بود، آرام سرش را تکان داد و گفت: «خیلی وقته اینجوریه... فراموشی گرفته.»
سست شدم؛ نه از سرِ ترس و نه از دلسوزی. واژهها را گم کردم. هجومِ سؤالهایی که به ذهنم حمله کردند، سرم را سنگین کرده بود. منی که زخمهای عمیقِ هزاران بیمار را دیده بودم، منی که دستها و پاهایِ بیجانِ بیمارانم را برای بررسیِ حس و حرکت در دست گرفته بودم، منی که همیشه ادعا میکردم از سردترین یخچالهایِ طبیعی هم خونسردترم، همانجا با برگهای در دست ایستادم.
آن روز فهمیدم فراموشی فقط برای کسی اتفاق نمیافتد که حافظهاش را از دست میدهد؛ گاهی برای کسی هم رخ میدهد که روبهرویش ایستاده و ناگهان میفهمد همهی آنچه خودش را با آن میشناسد، چقدر شکننده است. سؤالها و افکارم را برای چند ساعت کنار زدم و به کارم برگشتم. اما وقتی شیفتم تمام شد، دوباره به سراغم آمدند. از کجا شروع شده بود؟ اولین چیزی که فراموش کرده بود چه بود؟ غذایی که خورده بود؟ آدرسِ خانهی دوستش؟ نامِ فرزندانش؟ یا شاید اولین قدمی که برداشته بود؟ روزی که عاشق شده بود چه؟ عشق را هم فراموش کرده بود؟
در ذهنم دلیلِ علمیِ فراموشی را مرور کردم، اما ناگهان از خودم پرسیدم: «عجیب نیست که چیزی به کوچکیِ چند سلول، بتواند تمامِ آنچه سالها ساختهای را از تو بگیرد؟ تمامِ دویدنها، خاطرهها، آدمهایی که دوستشان داشتهای و زندگیای که با هزار زحمت ساختهای، روزی ممکن است آرامآرام از ذهنت پاک شوند؛ انگار هیچوقت وجود نداشتهاند.»
آن شب روی تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم که تمامِ این سالها، وقتی صبحی آفتابی میشد میگفتم: «این یعنی زندگی.» یا زمانی که باران میبارید باز هم میگفتم: «این یعنی زندگی» اما آن روز فهمیدم زندگی، پیش از آنکه در خیابانها و فصلها جریان داشته باشد، در ذهنِ ما جریان دارد. همین ذهن است که از خاطرهها، روزها را میسازد و از روزها، هویتم را.
من؛ همان کسی که پرستار شد، همان کسی که نوشتن را دوست دارد، همان کسی که عاشقِ پیادهروی در روزهایِ آفتابی است، شاید روزی حتی نتواند نامِ خودش را بر زبان بیاورد. شاید واژههایی را که روزی با آنها زندگی میکرد، فراموش کند. شاید تمامِ جهانش به دیوار روبهرویش خلاصه شود؛ دیواری که حتی نداند چه نام دارد، یا اصلاً به چه چیزی خیره شده است. ترسناک نیست؟
همین امروز که در ماشین نشستهام و به سمتِ بیمارستان میروم، همین لحظه که در ذهنم دنبالِ واژهای برای نوشتنم، ممکن است روزی هیچ رنگ و معنایی نداشته باشد. شاید روزی دیگر «من»ی وجود نداشته باشد که این سطرها را به یاد بیاورد. شاید حتی فراموشی را هم فراموش کنم. برای همین، تا وقتی هنوز به یاد دارم، فقط این یک جمله را جایی ثبت میکنم: «این من، چه موجود عجیبی است؛ خودم ساختمش و روزی ممکن است ذهنم آرامآرام آن را از من بگیرد. پس تا روزی که خودت را فراموش کنی، زندگی کن.

کوثر علیاکبرزاده
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.